الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

7

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

اين آيه در سورهء مائده است و سورهء مائده آخرين سوره اى است كه به پيغمبر صلَّى الله عليه و آله نازل شده است و در حدود سال آخر عمر پيغمبر بوده و رده دوره ابو بكر در همان سال اول خلافت او بوده است و بيش از دو سال در اين ميانه فاصله نيست و اگر چه باصطلاح ارتداد در آينده نزول اين آيه واقع شده ولى مردمى كه در برابر آن قيام كردند همان مردم موجود در زمان نزول آيه بودند و همان اصحاب خود پيغمبر بودند با آنكه اين آيه ميفرمايد در برابر مرتدين بعد از اين مردمى خواهند آمد ، كلمه خدا مردمى مىآورد معنى آينده ميدهد و ظاهرش اينست كه مردمى خلق مىكند و بعلاوه كلمه سوف بر سر آن آمده و اين حرف دلالت بر آينده دور دارد در اين صورت بايد ارتداد تاريخ ابى بكر را از مورد اين آيه كنار گذاشت و رفت بجستجوى مورد آيه . اما از نظر قسمت 1 ارتداد و برگشت از روش اسلام يا ارتجاع چون در تاريخ اسلام تامل شود هويدا است كه از دوران خلافت عمر يك وضع ارتجاعى در محيط اسلام پديدار شده است ، عمر طبق احوالى كه از به دو اظهار مسلمانى او نقل شده است مردى احساسى و متهور و بي اندازه عرب دوست و نژاد خواه بوده است ، اين حالت احساسى او از همان شرح واقعه مسلمانشدنش به خوبى آشكار است ، سيره ابن هشام اسلام عمر را بدين شرح نقل كرده است ص 200 - ج 1 ابن اسحق گويد آنچه در باره اسلام عمر به من رسيده اينست كه خواهرش فاطمه دختر خطاب زن سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل بود و با شوهرش سعيد بن زيد پنهانى از عمر مسلمان شده بودند . نعيم بن عبد الله بن نحام هم در مكه بود و از طائفه بنى عدى بشمار ميرفت و او هم پنهانى مسلمان شده بود و از طائفه خود ميترسيد اظهار مسلمانى كند و خباب بن ارت نزد فاطمه ميرفت و به او قرآن مىآموخت يك روز عمر شمشير بست و به قصد كشتن پيغمبر و جمعى از اصحابش از خانه بيرون شد ، چون به او خبر داده بودند كه در يك منزلى كوه صفا انجمنى كرده‌اند كه عده آنها چهل مرد و زنست و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و عمويش حمزة بن عبد المطلب و ابو بكر بن ابى - قحافه صديق و على بن أبى طالب با رجال ديگرى از مسلمين كه بعد از هجرت مسلمانان ديگر در مكه مانده‌اند و بحبشه نرفته‌اند با آنها هستند ، نعيم بن عبد الله بعمر برخورد و گفت اى عمر قصد كجا دارى ؟ گفت قصد محمّد را دارم اين بيرون از ديانت كه كار قريش را پريشان كرده و آرمانهاى آنها را سفيهانه شمرده و دين آنان را عيب كرده و خدايان آنان را دشنام داده ، ميخواهم او را بكشم نعيم گفت به خدا خودت دستى خودت را گول زدى و بخطر انداختى و تو گمان ميكنى اگر محمد را